یا حتی شاید تو سرم سنگ خورده،

یا قبل ازین چای، مغز خر خوردم و حالا به سرم زده یه لیوان بخورم بعد از چند سال نخوردن چای و اینمه فکر کردن به چیزای بیخود...

اصلا شاید همین یه لیوان چای ساده ی سرد شده تو خونه ی مادربزرگ، بتونه یه امید واهی بهت بده.

اما اون بیچاره که از اول سرد نبود.

یه چای داغ لب سوز و لب دوز بود.

اونم با گذر زمان وقتی دید کسی بش محل نمیذاره سرد شد.

میبینی؟ اینجا حتی چاییا هم دل دارن...

سرد میشه،

اما نشون نمیده.

وقتیم میخوریش اون موقس که میفهمی دیگه به درد نمیخوره.

اما دیگه دیره،

چون تو دل درد گرفتی.

و اون با سردی خودش از تو انتقامشو میگیره و بهت یه دلدرد هدیه میده.

اما تو چای نباش،

تو گرم ترین باش تو زندگیت.

حتی اگه کسی بهت محل نذاره یا تو رو یادش بره، نباید مثه چای اینقد زود سرد شی.

دلتو با چیزای هرچند کوچیک گرم نگه دار.

به شدید ترین شکل ممکن،

به آبی ترین رنگی که هست،

به گرم ترین حالتی  که وجود داره،

گرم بمون تو زندگیت.

ممکنه همین یه گرم بودن ساده ی تو تنها امید واسه زنده موندن یه فرد دیگه باشه.

منبع اصلی مطلب : تاریک ترین تفکرات یک تفکر تک نفره
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ :